ایلیاایلیا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره

ایلیا نفس

یه روز خوش تعطیل

               پسر کاکل زری مامان و بابا؛ امروز رو خیلی شاد گذروند.آخه بعد از مدتها که بابایی مریض بود امروز تونست ما رو ببره پارک.با اینکه ٧ روز از ماه بهمن میگذره ما هنوز برفی ندیدیم و هوای امروز گرم و بهاری بود.تا دیدم هوا گرمه و مناسبه که تو بیرون بری بعد از یه صبحانه ی بامزه که واسه ی اولین بار خوردی یعنی چای شیرین شده با نون پنیر که چقدر هم حال میکردی از اینکه صبحونه ات با ما تفاوتی نداره. تند تند به بابایی نگاه میکردی و یه لبخند و یه لقمه و یه عالمه سر و صورت و لباس خودت و من و بابایی که تو پنیر مالمون کرده بودی.بالاخره بعد از کلی خندیدن به تو سه نفری زدیم بیر...
7 بهمن 1390

شیطنت های جدید وروجکم

                 مامانی این روزا شیطنت هات دو برابر شده.جدیدا یاد گرفتی که به جای اینکه خودت دست بزنی دستای ما رو میگری و بهم میکوبی تا صدا بده شیطون بلا ما دست میزنیم تا تو دست زدن رو یاد بگیری نه کارای ما رو تقلید کنی. یا اینکه قاشق رو از ما میگیری غذای خودتو به ما میدی که بزاریم دهنمون.بخدا خیلی نازی پسری الان که داشتم این مطلب رو مینوشتم تو اتاق خواب خوابیده بودی و یه لحظه صدات اومد وقتی اومدم  تو اتاق دیدم آروم توی تختت با خودت بازی میکردی.اینقدر بوسیدمت که تو هم شروع کردی به بوس کردن من و بوسیدن من رو تقلید میکردی. بخددددددددددددددددا دوووو...
6 بهمن 1390

خدا حافظی با یه فرشته ی کوچک

    سلام مامانی امشب که اومدم به وبلاگت سر بزنم خبر پر کشیدن یه فرشته ی کوچک به نام انار کوچولو رو که هنوز دو سالش نشده بود رو خوندم.اینقدر درد توی دلمه که خدا میدونه بابا و مامانش الان چه حالی دارن.تنها چیزی که به زبانمون میاد درخواست صبری عظیم برای خونوادشه.و از همین جا به خونواده ی عزیزش تسلیت میگیم.چیز دیگه ای به ذهنم نمیاد  چون اینقدر گریه کردم  واسه ی این کوچولو که چه زود رفت و تولد دوسالگیش رو ندید . فکر کردن به حال و هوای بابا و مامان درد کشیده اش که شاهد آب شدن و پر کشیدن نیمی از وجودشون بودن دلم رو به آتیش میکشه.از خدا میخوام که دیگه خبری از رفتن کوچولوهای بی گناه و معصوم رو نبینم.  ...
3 بهمن 1390

خاطرات روزهای اول تولد

قند عسلم وقتی که از بیمارستان بردیمت خونه حال و هوای وصف ناپذیری بود.تو در آغوش من؛هوای ابری بهاری؛نم نم بارون؛بوی خوشی که از تو به استشمام میرسید؛صدای کودکی آشنا از جنس فرشته؛صدای شادی و هیاهو و خوشحالی از اومدن یه کوچووی زیبا به خونواده قند و نباتم تو اولین نوه در خونواده ی مادری هستی و ١٤ مین نوه در خونواده ی پدریت . بوی خوش تو که تمام خونه به مشام میرسید.آخه واقعا بوی نوزادایی که تازه به دنیا میان از همه ی عطرای گرون قیمت هم خوشبو تر و با ارزشتر هستش. دل همه  ما رو پر از شعف و شادمانی کرده بودی گل پسرم.من و تو ٤٠ روز خونه ی بابا عباس بودیم و مامانی زهرا ازمون مواظبت میکرد.وقتی که سه روزت بود متوجه...
28 دی 1390

نه ماهگی ایلیا جان

                              ایلیا جان پسر  کاکل زری مامان و بابا از امشب رفتی تو ماه نهم زندگیت قند عسلم.مبارک باشه وجودم.با اینکه ماه گذشته ات واست زیاد خوب نبودش بخاطر مریضی بابایی ولی امیدوارم که ماهها و سالهای زیبا تر و قشنگتری پر از شادی در انتظارت باشه.             خدا رو شکر بابایی هم خوب شده و ایشالله بالاخره بعد از یه ماه استراحت توی خونه چند روز دیگه برمیگرده سر کارش.من و ایلیا واسش دعا میکنیم که همیشه تنش سالم باشه و دیگه هیچ...
26 دی 1390

مادرانه

  سلام پسر ناز نازی مامان و بابا.چند شبه ساعت خوابت خوب شده و قبل از 12 میری توی رختخوابت.ولی امشب اشک مامان رو در آوردی.نمیدونم کودکی مثل تو که هنوز هشت ماهش تموم نشده چرا باید آوای غمگینی رو سر بده.حالتی مثل گله و شکایت داشتی.اینقدر دلت پر بود که حالتی خیلی معصومانه ای به خودت گرفته بودی.الهی مامان بمیره ولی دیگه این لحظه واسش تکرار نشه.آخه پسر خوشگلم مامان طاقت دیدن اشک و آه تو رو نداره.من تو رو بیشتر از جون خودم دوست دارم و عاشقتم.عاشقتم چون من دارم حس مادر بودن رو با داشتن تو فرشته ی آسمانیم تجربه میکنم.عاشقتم چون تو مهر و صفا و عشق و امید به آینده ی زیبا رو در کنار تو برای ما به ارمغان آوردی.نمیدونی که حتی تمیتونم به لحظه...
26 دی 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ایلیا نفس می باشد