یه روز خوش تعطیل

پسر کاکل زری مامان و بابا؛ امروز رو خیلی شاد گذروند.آخه بعد از مدتها که بابایی مریض بود امروز تونست ما رو ببره پارک.با اینکه ٧ روز از ماه بهمن میگذره ما هنوز برفی ندیدیم و هوای امروز گرم و بهاری بود.تا دیدم هوا گرمه و مناسبه که تو بیرون بری بعد از یه صبحانه ی بامزه که واسه ی اولین بار خوردی یعنی چای شیرین شده با نون پنیر که چقدر هم حال میکردی از اینکه صبحونه ات با ما تفاوتی نداره.

تند تند به بابایی نگاه میکردی و یه لبخند و یه لقمه و یه عالمه سر و صورت و لباس خودت و من و بابایی که تو پنیر مالمون کرده بودی.بالاخره بعد از کلی خندیدن به تو سه نفری زدیم بیرون و رفتیم پارک.یه سه چرخه واست خریدیم و گذاشتیمت توش .
و من بابایی نوبتی میگردوندیمت کلی تو خندیدی و خوشحال بودی از یه روز متفاوت و پر از خنده.نانازم ایشالله تمام زندگیت پر از خنده بشه البته مامانی و بابایی سعی میکنن تمام شادی های دنیا رو به تو هدیه بدن یکی یدوووونم چراغ خووووووونم



یه روز خوش تعطیل
