ایلیاایلیا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 7 روز سن داره

ایلیا نفس

اولین مرواریدای سفید پسری

  آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی آخرش پس از ١٠ ماه انتظار پسری صاحب دو دندون مرواریدی سفید شد.مبارررررررررررررررررررررکه. قند عسل مامانی دو روزه از بیقراریهایت کم شده بود و تقریبا غذا هم میخوردی که متوجه شدیم دو نقطه ی سفید موقع خندیدنت میدرخشه. آره نفسم بالاخره بعد از این همه درد و اسهالی که طولانی شد و خیلی ضعیفت کرد از بی دندونی در اومدی .من و بابایی خیلی خوشحالیم و با شنیدن تق تق قاشق به دندونات کلی ذوق میکنیم.خنده هات هم خیلی ناز شده و آواهای جدیدی رو میگی.امروز هم واست جشن گرفتیم و آش دندونی پختیم و بین فامیل و همسایه ها قسمت کردیم. و همه بهمون تبریک گفتن...
12 فروردين 1391

شروعی تازه

سلام عسل مامان.خدا رو شکر میکنم که آغاز سال جدید رو با شادی و خوشی که بیشتر به بخاطر حضور تو فرشته ی کوچکم بود رو آغاز کردیم.تنها چیزی که واسمون مهم هستش داشتن تنی سالم کنار خونواده هست.نازم هر سال که از عمر ما آدما میگذره روز به روز دنیا در حال تغییر کردن است و ما هم سعی میکنیم خودمون رو با اون تطبیق بدیم.ولی این تطبیق دادن بیشتر به صورت ماشینی شده و کسی از تغییر کردن به سمت خوبی حرفی نمیزنه .من و بابایی سال جدید رو  با کلی تغییر آغاز کردیم و یه خونه تکونی حسابی به دلمون دادیم.آرزو میکنم تو نیز مانند ما بزرگترها با وارد شدن به سال تازه  که روح و فکر و رفتارمون رو که اگر در اشتباه باشه را به سمت راه درستش تغییر میدیم تو...
11 فروردين 1391

اولین عید ایلیا جان

            سلام عزیز دلم عید کوچولوی خوشگلم مبارک.همه ی عمرم صد سال به این سالها رو به چشم ببینی.نفسم اینقدر خوشحالم که اولین سالی هست که تو در کنار ما سر سفره ی هفت سین میشینی و میخوام یه عالمه بوست کنم.از لحظه ی تحویل سال برات بگم که چند دقیقه مونده بود به سال تحویل شما بیدار شدید و زود با کمک مادر جون تونستم آماده ات کنم.خیلی آروم و با حالت تعجب اومدی کنار سفره هفت سین نشستی و با تحویل شدن سال با خوشحالی ما تو هم شروع کردی به دست زدن تمام عمرم.امسال به افتخار تو سفره ی هفت سین رو خونه  خدودمون انداختیم و بابا عباس و مادر جون با خاله الهه و عمو تیمور و دایی ...
1 فروردين 1391

4شنبه سوری سرخی تو مال ایلیا

سلام عشق مامان اولین ٤شنبه سوریت مبارک عزیز دلم چقدر دلم شاد میشه که اولین چیزای که واسه ی اولین بار تجربه میکنی رو بهت تبریک میگم.دیشب رفتیم خونه ی بابا عباس و مثل هر سال با اقوام و همسایه های خوبشون جشن ٤شنبه سوری رو به پا کردیم.خیلی دوست دارم توی بغل بابا عباس بودی و اومده بودی بیرون و به ما نگاه میکردی و با دیدن آتیشی که بابایی روشن کرده بود هیجان زده شده بودی و اصلا از صدای ترقه ها نمیترسیدی. اما حالا بگم از بابا رضا که آتیش پاره ای بود واسه ی خودش حسابی جبران سال قبل رو کرد.آخه یه سال پیش یه ماه مونده بود به عید٠ ٩ که شوهر خاله ی جوان من که بابای محمد کوچولو و شقایق جون بود از دنیا رفت ما هم به احترام بچه هاش ٤شنبه سوری ندا...
24 اسفند 1390

خونه تکونی سال تازه با ایلیا

              سلام ناز پسری.کم کم داریم به سال نو نزدیک میشیم.منم مثل همه ی مامانای دیگه مشغول خونه تکونی واسه ی سال جدیدم. تو هم مثل همیشه مشغول شیطونی و خرابکاری هستی.پا به پای من دنبال من میای و هر جا من مشغول میشم تو هم اونجا حضور داری.وقتی من کشوهای کمد لباسا رو مرتب میکردم تو میومدی و لباسا رو بیرون میریختی من جمع میکردم و تو پخش و پلاش میکردی.زمانی که جارو برقی روشن میشه از من میگیریش و شروع میکنی به ادا در آوردن که داری تو هم جارو میکشی.این چند روز رو خیلی شیطونی کردی ولی من هنوز کارهام مونده و تو نمیزاری من کارامو انجام بدم.هنوز هم اسهالی که گرفتی خوب نشد...
24 اسفند 1390

نی نی کوچولو مریضه

           سلام موش موشک مامانی.هر روز که میگذره خیلی ناز میشی.ولی این اواخر همش مریض شدی گل پسرم.چند روزی هست که دچار اسهال و تب شدی بردیمت پیش دکترت آقای کریمی و واست آزمایش نوشت.ولی احتمال داد که اگه خدا بخواد به این زودیا دندون در بیاری.با جواب آزمایشت هم دیگه خیالمون کمی راحت شد خدا رو شکر توی جواب آزمایشت چیزی رو نشون نداده بود.ولی هنوز هم اسهالت ادامه داره منم همش با مایعات و چیزایی که دکترت گفت بهت بدم تمام وقتم رو واسه ی تو گذاشتم کنار تا این مدت که بیقراری بیشتر باهات باشم.ولی نازی دوباره وزنت کم شده و تازه شده بودی ٨ کیلو که با مریضیت شدی ٧...
20 اسفند 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ایلیا نفس می باشد